گنجشکان قارقار
کلاغان واغ واغ
و سگان به هیئت بنی آدم
دست در دست
گو به یک پیکر
چه سیه برگ درختان
و کوته سقف آسمان*
چونان که " زمستان "
برادرانت
و خواهرانت
به رج زدن زمین ها
مال ها
خانه هاشان سر خوش
سقف خانه مان اما
فرو ریخته بود از هیاهوشان
بگو خواب بوده ام مادر
خواب دیده ام
که پدر به نیمه شب ها
نشسته باز به کنج عمیق افکارش
هیچ وقت ندانستم تا کجاها می رود
از دریچه سرخ و روشن سیگارش
چه تلخ و پر گلایه
و تو چه نجیبانه باز
چونان که غصه:
آهسته ...
پدرت هم بود
از پس 5 سال رفتن اش
بود
باز بیشتر از ما و من
چه بیش تر بود
می گفت : ساکتی ؟!!
چه خبرها دیگر؟
و خیلی بود و نبود هیچ که بگویمش
گریستم باز به هق هق
آن گونه که مرد را نشاید...
سوت شد و کف و قهقهه
اشک ها را تا بپوشانند انگار
تشویقی گرم بر سن
به تاریک روشنای صحنه
دلقک دست بسته
دهان بسته
نه ساز و نه ترانه ای
نه نبود دیگر
صحنه نیست دیگر
و ترانه به دست نابلدان
دوان دوان
انگار کن یونسکو بگوید :
های کرگدنان!!!
...
بگو خواب بوده ام مادر
خواب دیده ام:
گم کرده در هیاهوی این شهر
صدای پهن جانمازت
عطر جمعه آش هایت
و هر شب و روز
خواب
آه دهشتناک
گو پلک گشادنی به دوزخ
چه سردرگم
چو کودکی به خود شاشیده در خواب
معلق رستاخیزی دگر
چونان معتادی به ترک افیون
دلقک دهان بسته می گفت باز
صبح بیدار تا شوی یادت نیست
این آخریست دیگر
آخرین کابوس
وای بر من
اگر دستم انداخته باشد!
گر چه
دور از تو
دنیا همه اش کابوس است
05/06/87
* وام از زمستان زیبای اخوان ثالث
امروز پس از مدت ها آمدم که چیزی بنویسم ، نشد. خیلی چیزها بود و هیچ نداشتم که بنویسمشان . شعر شب را دوباره در بی حوصلگی خواندم. به نظرم آمد باید کمی تغییر کند. کمی تغییر کرد:
شب
به برف اندود گشته کوی و کوچه ی ما
سپید آلود
و شب از خانه های خفته صاحب هاش
خواب آلود
ومن : این شب زده
بیدارچندین ساله آن مغموم
که مست از ضرب های ریزریز چابک سیار
می چرخم چو آن کودک
که دور خود
- چه می گردی ؟...
... به زیر آن غول سای
این پر سفید برزمین مانده
به وقت خفت انگار از ازل
این آدمان از دیر خواب آلود...؟
و می خندد
و می گویم – ولی این بار در خود - : های...!؟
به برف اندود گشته گفتم این برزن سپید آلود
و این مردم چه خواب آلوده
گویی از ازل از دیر
که جغد این شوم می شوبد
رخ مهتاب اندر آب
ببینیم اش اگر حتا ته این حوض
گو درخواب...
ولی او باز می خندد
... و می خندم! ... و می خندیم ... !
و می گردیم و می خندیم و می گردیم ...
به طرب اش چابک و سیار
که گویی از ازل این بار
که باشد صبح صادق تا
پس این سرد و تر مانده
تک این کوی آدم هاش
خواب آلود
هی... هی هات خواب آلود ...
۲۷/خرداد/۸۷
به برف اندود گشته کوی و کوچه ی ما سپید آلود
و شب از خانه های خفته صاحب هاش خواب آلود
ومن : این شب زده
بیدار چندین ساله آن مغموم
که مست از ضرب های ریز ریز و چابک و سیار می چرخم چو آن کودک که دور خود - چه می خواهی چه می گردی ؟!...
... به زیر آن غول سای این پُر سپیدِ بر زمین مانده به وقت خفتِ انگار از ازل
این آدمان
از دیر خواب آلود...؟
و می خندد چو می گویم
و می گِریم چو می خندد....
و می گویم - ولی انگار در خود - : های...؟!
به برف اندود گشته گفتم این برزن: سپید آلود... و این مردم : چه خواب آلوده... گویی از ازل از دیر
و جغد شوم می خواند به گرد حوض هم چون قاب
بیاشوباند او تا باز رخ مهتاب اَر در آب
ولیکن باز می خندد و... می خندم! و می خندیم...!
و می چرخیم و می خندیم و می گردیم…
که گویی از ازل این بار
به امیدی که باشد صبح صادق این
... بهاران این
پسِِ این سرد و تر مانده تکِ
این کویِ آدم هاش
خواب آلود... هِی هی هات خواب آلود.....
پاییز 1386
زمان زیادی از نگارش این رمان و البته به صورت آن لاین گذشته و نقدهای بسیاری بر آن نوشته اند ، آن قدر که خود قاسمی هم دوباره داستان را تعریف کند و مصاحبه و گفتگوی رادیویی و تلویزیونی و ... تا آخر هم حتما همه شان به تیغ کارد فراموش کنند وردی را که بره ها می خوانند و ... با این همه به دو دلیل این ها را می نویسم: اول که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است و دوم که اصلا کارم نقادی نیست که از این قافله ها جا بمانم.
- زبان از ابتدا نشان می دهد که این کار هم چون قبلی ها نمی تواند یک خط را دنبال کند - از زیبایی های این ساختار است - و نیز از شیوه جریان سیال ذهن که مناسب این گونه نثرها ست بهره می برد. سه خط داستانی و در یک امتداد از ذهن آقای " ر " روایت می شود : ۱- او که معلم و نوازندهء سه تار است و به عشق رسیدن به چهلمین سه تار، که جادویی است حتما ، تمام درهای مملکت اش را از جا در می آورد ۲- او که روی تخت یکی از بیمارستان های پاریس انتظار می کشد بریده شدنِ تکه ای دیگر از هستی اش را و نیز بریده شدن از تکه ای دیگر از هستی اش ۳- و او که کوچک است ، نوجوان است ، جوان است و هنوز در کوچه پس کوچه های جنوبی کشورش عاشق است ، کتاب می خواند ، کتک می خورد ، با نوای ساز جمعه زندگی می کند و ...
- این سه خط چون سه تار جادویی در ذهن راوی داستان چنان در هم پیچیده اند که هر بار برای رهایی از این درهم تنیده گی می بایستی چون شال مادام هلنا از یک سو شکافته شوند و از سویی بافته و آن قدر که به یک واحد ختم شوند ، به همان سه تار جادویی شاید. که نمی شود هیچ وقت . که البته این تکه اش را هم انگار آخر خود نویسنده جدا می کند از هستی اش ، آن چنان که قسمت 40 داستان اش را ، تا ۳۹ قسمتی بشود و البته درست است که اگر این چهلمین سه تار هم عینیت پیدا کند پس کدام تمپلت جهان کم باید باشد که به امید یافتن اش تکاپو کند این بشر و به قول قاسمی اگر این چنین باشد چه حاجت است به تمپلتی دیگر و جدید که نقص قبلی را بپوشاند. پس رویا لاجرم باید همان رویا بماند .
- نوشته بودند که نوستالژی سکسی است یا رمان سکسی است و نمی دانم از این دست اصطلاحاتی که رایج است!!! خب اگر این گونه قاسمی بی پرده می تواند به خلوت ها مان برود و بی واهمه بگوید این گناه اوست؟ و اگر مانمی خواهیم و این حرف ها را گذاشته ایم برای خلوت و با خودمان پس گناه قاسمی چیست ؟ و اصلا مگر یک حس نوستالژیک نمی تواند همه این مقوله ها را تحت الشعاع قرار دهد؛ ضعف فرهنگی مان را ، عشق به وطن و پدر و مادر و ساز و سکس و خشم و جماع ذهنی و همه و همه مان را ...؟ وقتی هستند پس باید دربر بگیردشان خب. پس چرا نگوییم رمان یا نوستالژی عشقی یا نوستالژی موسیقی مثلا و یا ... ؟ اصلا این گونه نگاه کردن به این دست داستان ها پرت است.
- و اما از این ها که بگذریم داستان بلند "وردی که بره ها می خوانند" از این حیث که آن لاین نوشته شده (و شاید اولین بار است که نویسنده ای این گونه برهنه می کند خود را برای مخاطب هاش) کار ارزنده ای است در داستان نویسی . در دنیای بداهه گویی هیچ قطعیتی نیست و تکلیف چیزی را از پیش نمی توان تعیین کرد و اصلا بداهه می گوییم که بیشتر بشناسیم و بدانیم . جهانی را با استفاده از عناصری که دست اتفاق و تصادف برایمان جور می کند بسازیم ، این گونه برهنه در حضور دیگران ، سخت است حتما. بداهه کاری را در بازیگری تیاتر تجربه کرده ام اما به گمان ام در نویسندگی هزاران بار کار مشکل تر خواهد بود. تصور کنید اگر در یک شب اجرا یکی از کاراکترهای نمایش کار بداهه ای بکند و قسمتی از نمایش را تغییر دهد و یا حتا اگر مبنای اجرا بر بداهه سازی باشد حداقل شخصیت او برایت آن جا تعریف دارد و تو می دانی با که طرفی و کم و بیش چگونه باید جلو بروی و ببری کار را ، دست کم با ذهن بازیگر مقابل ات کمی آشنا هستی ، اما تصور کن داستان بلندی را هر شب و به صورت آن لاین بداهه نویسی می کنی و ممکن است هر لحظه شخصیت های جدیدی وارد داستان ات شوند که هیچ وقت ندیدیشان. آن وقت چه باید بکنی با آن ها؟ بخصوص وقتی بدانی گریبان ات را تا ۴۰ شبانه روز و پس از آن تا همیشه رها نخواهند کرد....؟ رضا قاسمی جایی در یادداشت های شبانه اش گفته بود " نمی دانم این ننه دوشنبه از کجا سر گذاشته و آمده در داستانم و حال نمی دانم چه کنم با او ..." با این همه هیچ وقت باورم نشد که ننه دوشنبه را ندیده باشد!!!).
الحق درست می گوید او که" آفرینش ادبی از جایی می آید بس عمیق تر از آگاهی"
سعید / خرداد ۱۳۸۶
صداي سنگين گام هايش مي گذارد مگر. پتو را روي سر مي كشم، کیپ کیپ و بوي گند جوراب ها و تهوع لباس ها را به سینه . صداي قدم هايش مي آيد باز ، در گوش ها مانده هم چنان. تاريك است اينجا. بيشتر از اين شب حتا كه نمي بينم اش، كه از ته آن صداي جيرجيرك ها، دل خراش و زيبا چون زندگي، به همراه صداي گه گاه سوتي كه در محوطه بيرون مي پيچد و در آسايشگاه همهمه اي كوتاه برپا مي كند به گوش مي رسد وبعد تحمل هيس گفتن هاي این نگهبان كه دشوارتراست از تحمل بوي گند جوراب هاي هنوز مانده بر پا.
ساعتي است اين چشم برهم گذاشتن ها. به گذاشتنش نمي ارزد ... مي گذارم. محض عادت چند وقتی كه اينجا بوده ايم. صدا... صداها به سان هزاران نگهبان به پاس ايستاده اند خفتن مان را، با پوتين هايي سنگين. واهمه از بيدار شدنِ فردا نمي گذارد كه بخوابم.خود را به خواب زده ام.آه... چه مسلخي...
۸۳/۰۳/۲۹
حتا اگر بهاری دوباره
... نطفه زرد خزانی را به شاخه می نشیند باز.
اردیبهشت ۸۳