تبليغاتX
تاریک روشن

 

گنجشکان قارقار

کلاغان واغ واغ

و سگان به هیئت بنی آدم

دست در دست

گو به یک پیکر

چه سیه برگ درختان

و کوته سقف آسمان*

چونان که گفت:  زمستان

 و برادرانت

خواهرانت

به رج زدن زمین هاشان     

مال هاشان                      

خانه هاشان     سر خوش

سقف خانه ما    اما

فرو ریخته از هیاهوشان

بگو خواب بوده ام مادر 

خواب دیده ام

که پدر به نیمه شب ها

نشسته باز به کنج عمیق افکارش

هیچ وقت ندانستم... آه        

 تا کجاها می رود

از دریچه سرخ و روشن سیگارش

چه تلخ و پر گلایه

و تو چه نجیبانه باز

چونان که غصه:

آرام ... آهسته

پدرت هم بود

از پس 5 سال نبودنش

بود حالا

باز بیشتر از ما و من

چه بیش تر بود

می گفت : ساکتی ؟!! تعریف نمی کنی دیگر!

 چه خبرها دیگر؟

و خیلی بود و نبود هیچ که بگویمش

گریستم به هق هق

آن گونه که مرد را نشاید...

و بیرون نعره می زدند

به در می زدند

سر به دیوار می کوفتند

می دویدند

پی در پی

انگار کن یونسکو بگوید :

های کرگدنان!!!

و من همان طور در آینه خیره مانده بودم

نکند به گله کرگدنان پیوسته باشم

نه هنوز دلقکی بودم

دست و دهان بسته

نپیوسته ام ... هیچ وقت

...

پدرت دیگر رفته بود

و فریادهامان

گو با خواب در سینه ها

خشکیده بود

...

بگو خواب بوده ام مادر

خواب دیده ام:

گم کرده در هیاهوی شهر

صدای پهن جانمازت

عطر جمعه آش هایت

و هر شب و روز

خواب:

 آه... چه دهشتناک

گو پلک گشادنی به دوزخ

چه سردرگم

چو کودکی به خود شاشیده در خواب  

معلق رستاخیزی دیگر

چونان معتادی به ترک افیون

هر شب و روز ترسیده ام

 دلقک دهان بسته خواب هام می گفت باز

صبح بیدار تا شوی یادت نیست

این آخریست دیگر

آخرین کابوس است

وای بر من

اگر دستم انداخته باشد!

گر چه

 دور از تو

دنیا همه اش کابوس است

05/06/87

                                                                      * وام از زمستان اخوان ثالث

+ نوشته شده در ساعت توسط س بیات |