صداي سنگين گام هايش مي گذارد مگر. پتو را روي سر مي كشم، کیپ کیپ و بوي گند جوراب ها و تهوع لباس ها را به سینه . صداي قدم هايش مي آيد باز ، در گوش ها مانده هم چنان. تاريك است اينجا. بيشتر از اين شب حتا كه نمي بينم اش، كه از ته آن صداي جيرجيرك ها، دل خراش و زيبا چون زندگي، به همراه صداي گه گاه سوتي كه در محوطه بيرون مي پيچد و در آسايشگاه همهمه اي كوتاه برپا مي كند به گوش مي رسد وبعد تحمل هيس گفتن هاي این نگهبان كه دشوارتراست از تحمل بوي گند جوراب هاي هنوز مانده بر پا.
ساعتي است اين چشم برهم گذاشتن ها. به گذاشتنش نمي ارزد ... مي گذارم. محض عادت چند وقتی كه اينجا بوده ايم. صدا... صداها به سان هزاران نگهبان به پاس ايستاده اند خفتن ما را، با پوتين هايي سنگين. واهمه از بيدار شدنِ فردا نمي گذارد كه بخوابم.خود را به خواب زده ام.آه... چه مسلخي...
۸۳/۰۳/۲۹