زمان زیادی از نگارش این رمان و البته به صورت آن لاین گذشته و نقدهای بسیاری بر آن نوشته اند ، آن قدر که خود قاسمی هم دوباره داستان را تعریف کند و مصاحبه و گفتگوی رادیویی و تلویزیونی و ... تا آخر هم حتما همه شان به تیغ کارد فراموش کنند وردی را که بره ها می خوانند و ... با این همه به دو دلیل این ها را می نویسم: اول که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است و دوم که اصلا کارم نقادی نیست که از این قافله ها جا بمانم.
- زبان از ابتدا نشان می دهد که این کار هم چون قبلی ها نمی تواند یک خط را دنبال کند - از زیبایی های این ساختار است - و نیز از شیوه جریان سیال ذهن که مناسب این گونه نثرها ست بهره می برد. سه خط داستانی و در یک امتداد از ذهن آقای " ر " روایت می شود : ۱- او که معلم و نوازندهء سه تار است و به عشق رسیدن به چهلمین سه تار، که باید جادویی باشد، تمام درهای مملکت اش را از جا در می آورد ۲- او که روی تخت یکی از بیمارستان های پاریس انتظار می کشد بریده شدنِ تکه ای دیگر از هستی اش را و نیز بریده شدن از تکه ای دیگر از هستی اش ۳- و او که کوچک است، نوجوان است، جوان است و هنوز در کوچه پس کوچه های جنوبی کشورش عاشق است، کتاب می خواند، کتک می خورد، با نوای ساز جمعه زندگی می کند و ...
- این سه خط چون سه تار جادویی در ذهن راوی داستان چنان در هم تنیده اند که هر بار برای رهایی از این درهم تنیده گی می بایستی چون شال مادام هلنا از یک سو شکافته شوند و از سویی دیگر بافته تا عاقبت یک جا به هم برسند، که نمی شود هیچ وقت. که یک تکه اش را هم انگار آخر سر خود نویسنده جدا کرده از داستان، قسمت 40 داستان، تا ۳۹ قسمتی بشود و البته درست است که اگر این چهلمین سه تار هم عینیت پیدا کند پس کدام تمپلت جهان کم باید باشد که انسان به امید یافتن اش تکاپو کند و به قول قاسمی اگر این چنین باشد چه حاجت است به تمپلتی دیگر و جدید که نقص قبلی را بپوشاند. پس رویا لاجرم باید همان رویا بماند. قسمت چهلم داستان و چهلمین ستار، که جادویی ست، باید همان گونه رویا بماند...
- نوشته بودند که نوستالژی سکسی است یا رمان سکسی است و نمی دانم از این دست اصطلاحاتی که رایج است!!! خب اگر این گونه قاسمی بی پرده می تواند به خلوت ها مان برود و بی واهمه بگوید این گناه اوست؟ و اگر مانمی خواهیم و این حرف ها را گذاشته ایم برای خلوت و با خودمان پس گناه قاسمی چیست ؟ و اصلا مگر یک حس نوستالژیک نمی تواند همه این مقوله ها را تحت الشعاع قرار دهد؛ ضعف فرهنگی مان را، عشق به وطن و پدر و مادر و ساز و سکس و خشم و جماع ذهنی و همه و همه مان را ...؟ وقتی هستند پس باید دربر بگیردشان دیگر. چرا نگوییم رمان یا نوستالژی عشقی یا نوستالژی موسیقی مثلا و یا ... ؟ اصلا این گونه نگاه کردن به این دست داستان ها پرت است.
- و اما از این ها که بگذریم داستان بلند "وردی که بره ها می خوانند" از این حیث که آن لاین نوشته شده (و شاید اولین بار است که نویسنده ای این گونه برهنه می کند خود را برای مخاطب هاش) کار ارزنده ای است در داستان نویسی. در دنیای بداهه گویی هیچ قطعیتی نیست و تکلیف چیزی را از پیش نمی توان تعیین کرد و اصلا بداهه می گوییم که بیشتر بشناسیم و بدانیم. جهانی را با استفاده از عناصری که دست اتفاق و تصادف برایمان جور می کند بسازیم و در قالب آن بتوانیم حرف هامان را بزنیم، این گونه برهنه در حضور دیگران، سخت است حتما. بداهه کاری را در بازیگری تیاتر تجربه کرده ام اما به گمان ام در نویسندگی هزاران بار کار مشکل تر خواهد بود. اگر در یک شب اجرا یکی از کاراکترهای نمایش کار بداهه ای بکند، اگر مبنای اجرا هم بر بداهه سازی باشد، حداقل شخصیت او برایت آن جا تعریف دارد و تو می دانی با که و چه طرفی و چگونه باید جلو ببری کار را. اما تصور کنید داستان بلندی را هر شب و به صورت آن لاین بداهه نویسی می کنی و ممکن است هر لحظه شخصیت های جدیدی وارد داستان ات شوند که هیچ وقت ندیدیشان. آن وقت چه باید بکنی با آن ها؟ بخصوص وقتی بدانی گریبان ات را تا ۴۰ شبانه روز و پس از آن تا همیشه رها نخواهند کرد....؟ رضا قاسمی جایی در یادداشت های شبانه اش گفته بود " نمی دانم این ننه دوشنبه از کجا سر گذاشته و آمده در داستانم و حال نمی دانم چه کنم با او ..." با این همه هیچ وقت باورم نشد که ننه دوشنبه را ندیده باشد!!!).
درست می گوید او : " آفرینش ادبی از جایی می آید بس عمیق تر از آگاهی"
خرداد ۱۳۸۶